شمس الدين محمد كوسج

93

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

بيامد هم اندر زمان پور گيو * به رستم چنين گفت كاى گرد نيو تو را و فرامرز را شهريار * همى خواند [ و ] اين « 1 » پهلو نامدار بياريد برزوى را بسته‌دست * چو آشفته‌شيران و چون « 2 » پيل مست چو بشنيد رستم ز خسرو پيام * فرامرز را گفت كاى نيك‌نام ببر اين گو نامور نزد شاه * بدان تا چه فرمايدت كينه‌خواه فرامرز برزوى را در زمان * بياورد نزديك شاه جهان چو رستم بر خسرو آمد فراز * زمين را ببوسيد و بردش نماز همى بسته برزوى را پيش برد * همه داستان پيش او برشمرد زواره همان « 3 » داستان بازگفت * چو بشنيد خسرو چو گل برشكفت فرامرز را خواند شاه جهان * بر تخت بنشاندش با مهان [ به رستم چنين گفت كاى پهلوان * همى شاد باشى و روشن‌روان « 4 » ] [ چو برزو بر خسرو آمد زمين * ببوسيد و بر شاه كرد آفرين ] [ به دو گفت خسرو كه بازآر هوش * سخن بشنو از ما و « 5 » بگشاى گوش ] [ چه نامى و اصل و نژاد تو چيست « 6 » ؟ * به توران تو را خويش و پيوند كيست « 7 » ؟ ]

--> بسى سرفرازان و نام‌آوران * كه از تيغ تيز [ ش ] نبردند جان اگر روز بيگه نگشتى هنوز * ندانم كه تا چند مانى به سوز ( ؟ ) درين گفتگو بود پيش پدر * كه از پيش كيخسرو نامور ( 1 ) . ن : همى خواند اى . ( 2 ) . ن : بدان تا ببينم من اين . ( 3 ) . ن : همه . ( 4 ) . م : كجا رفت آن پهلوان جهان ، پس از اين بيت افزوده است : ببردند برزوى را بسته‌دست * چو شيرى كه نخجير هومان شكست ( 5 ) . م : بشنو و تيز . ( 6 ) . ن ، م : كيست ( متن اصلاح قياسى است ) . ( 7 ) . در « ك » به جاى بيت‌هاى 1364 - 1367 دارد : به رستم چنين گفت كاى نامور * ز گردان گيتى برآورده سر